باغی در صدا

از رشته ی زلف یار تا یک جنون بی قانون 

از گام های گرم تا روح پاک دیار خوبان 

تو را ای دوست...ای یگانه ترین یار

تو را به خانه ی دوست می سپارم 

اینجا:

خیابان بهار..کوچه ی اردیبهشت...پلاک 15 

اینجا تویی و یک آغوش خاطره ی خوش 

مبلادت فرخنده مادرم ....

نوشته شده در ۹۴/۰۲/۱۴ساعت توسط محیا|


تو بهاری ترین بارانی ..........

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۱۰ساعت توسط محیا


تو هنوز کوچکتر از آنی که بدانی : 

چه قدر در چشمانت آسمان داری...............

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۰۲ساعت توسط محیا|


گوسفندان را که برای چرا به بیرون از آبادی بردم، کمی هم قدم زدم، درخت را دیدم،

آب را بوسیدم و به آتش عشق ورزیدم. بعد از چندی که برای پدرم آب برداشتم،

راهی آبادی شدم، گوسفندها را برگرداندم، برای پدرم چای ریختم ،اما ... مثل یک

جذبه ای نهان، در راه که می آمدم، درگیر آرامشی بودم که شبیه چیزی نبود.

تصمیم گرفتم راه بیفتم، تمام مسیری که آمده بودم را برگشتم. ناگهان چیزی توجهم

را به خودش جلب کرد. آن سمت کوچه، مزرعه ای سبز بود و ان طرف تر،باغی از گل

ومن کوچه باغی را دیدم که تا به حال در خواب هم ندیده بودم. به مزرعه که نزدیک

شدم] راستش صورتش را نمی دیدم، به من پشت کرده بود، فکر می کنم صاحب

مزرعه بود یا شاید هم پسرش، حداقل از مزرعه سهمی داشت. اما مقدار سهم او

نبود که مرا تا آن سوی کوچه باغ کشاند. گویی تب کرده بودم. دلهره

داشتم.سراسیمه به خانه بازگشتم که تا فردا صبر کنم و دوباره او را ببینم. هر روز،

تمام روز، درگیر مزرعه ی همسایه بودم.همسایه ای تا به حال ندیده بودمش.هر

وقت که از آن کوچه به مزرعه نیم نگاهی مملو از ترس می انداختم، باز همان نیروی

بی نهایت مرا درگیر می کرد. عاشق چشمانی شده بودم که نمی دانستم چه

رنگی است. او همیشه مراقب همه چیز بود، آن قدر که اصلاً متوجه حضور من نمی

شد. پدرش همیشه سرش داد می کشید. آی پسر ! مواظب باش وگرنه چوب در

آستینت می کنم. دلم برایش می سوخت ... روزها می گذشت و من همان کوچه

باغ همیشگی را برای پر کردن کوزه ام انتخاب می کردم و گوسفندان را به دست

دیگری می سپردم.اما ... او حتی سر برنمی گرداند تا نگاهی به من بیندازد. آن قدر

غرق در گیاهان و درختانش بود که پژمردنم را نمی دید. دیگر طاقتی برایم نمانده بود

. سنگی برداشتم و به طرفش پرتاب کردم تا شاید او هم دلش بلرزد . اما غرورش ،

اجازه ی تکان خوردن هم به او نداد . چاره ای نبود . نگاهی به اطراف انداختم و پای

در مزرعه گذاشتم و با دلهره ای بی امان به سمتش قدم برداشتم ... چشمم که به

چشمانش افتاد، لبخند می زد، لبخندی از همیشه . فهمیدم ، آنچه به او اجازه ی

برگشت نمی داد ، غرور نبود ، می ترسید که نکند گنجشکی از روی رحم دلش را

بلرزاند . مزرعه ی زندگیم ناگهان خشک شد . برایش زانو زدمو قلبم مثل قلب یک

گنجشک ،هزار بار بر دیدار می زد. دیگر نمی ترسیدم. پدرش ،بالاخره چوب در

آستینش کرد ه بود که مبادا، مزرعه را به عشقی بفروشد. کوزه ی آب را زمین

گذاشتم و سر بر شانه هایش نهادم. لبخند زدم از همیشه . پدرم راست می گفت:

حاصل عشق مترسک با کلاغ ، مرگ یه مزرعه است. اما او همه ی رقیب هایم را

می پراند. دیگر نه کلاغی بود و نه زاغی. من ماندم و لبخندش و جفتی از پا که اسیر

قفسی از عشق شده بود. مزرعه ی زندگی من و مترسکم همیشه میوه دارد ،

چون دیگر کلاغی سر از آن جا در نمی آورد...

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۳۰ساعت توسط محیا|


آنچه از زمستان به ياد دارم, تنها ظرفى از برف هاى گلى ست و يک قطار, که مقصدش معلوم نبود....

در مه جا ماندم و دست تکان دادم براى مسافرى که فقط بليت رفتن داشت

, و بعد, پشت سرش برف آب شده ريختم که شايد به سلامت برگردد

...الان که فکر ميکنم يادم ميايد که لابلاى برف ها سنگ ريزه بوده و او ديگر نمى آيد .......

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۲۷ساعت توسط محیا|


" چه طور دلت اومد بری؟!!!! "

قبول...

کاش اصلا دیگر نمی خواندی،

کاش نوای قلبت را از نگاهت می شنیدیم ،

کاش یکی هست نبود، فقط می ماندی و باز خاطره ها با تو رقم می خورد؛

این بغض لعنتی که هنوز نمی دانیم اینجا کنار پنجره تاوان چه چیز را می دهیم،

کاش جور دیگری می شکست....

کاش اصلا ...فقط می ماندی.همین.... که اگر می ماندی، نبض احساسمان خوب

کوک می شد..

حالا که رفتی، به گوشت می رسد روزی که ما اینجا دیگر هیچ حسی به روز برفی

نداریم،

و او که باید ،نیست....

روزهای بی تو، سخت تر از آنی ست که باور کنی، مگر می شود با یک خاطره

سرکرد.....

به خدا التماس کردم و گفتم باید کاری کنی...

اما؛ بگذریم، همین که دیگر درد نمی کشی شاید حال ما هم خوب شود.اما تو باور

نکن..... در یک لحظه آدم دنیایش را می بازد ..............

یک کاغذ، یک خودکار، دوباره همدم دلهایمان می شود و به پاس صدای ماندگارت که

همیشه در سرمان زنگ

می زند، نامه ی خیس سکوت می نویسیم....

سفرت بخیر صدای خاطره ها ......

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۲۳ساعت توسط محیا|


 

 

 

فلک داغدار بود و خورشید رنگ­ پریده، باد دیگر نای وزیدن نداشت، اشک ابرها خشک شده­ بود و ماه گوشه­ ای کز کرده بود.

عجیب است... ابر و باد و مه و خورشید و فلک انگار می­دانستند که لحظه، لحظه­ ی وداع است، اما حسین، برای لحظه­ ی دیدار، مهیا شد.

حسین، شهید خدا شد و قربانی جهل و زشتی.

و اکنون، عاشورای حسینی، در تاریخ، به شهادت رسیده­ است.

در مراسم­ هایمان، به یاد لب تشنه­ ی حسین، اسفند دود می­کنیم و با غروب خورشید عاشورا، حال دل ما هم غروب می­کند، می­رود تا سال بعد....

افسوس که به جای افکارش، زخم­های تنش را دیدیم و بزرگترین دردش را، بی­ آبی نامیدیم.

امروز، حسین هزارهزار بار مظلوم تر است و بر مصیبت ما،..... می­گرید....

            ای مسیحا دم عالم ز نسیم مهرت                                                                                                    روح ایمان و یقین بر بدنم می­آید

 

سالروز شهادت امام حسین علیه ­السلام، تسلیت باد. ....

چاپ در شماره ی 2 ماهنامه ی تخته سیاه.

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۰۹ساعت توسط محیا|


 

چندوقت پیش، چند نفس پای حرف‌هایش نشستم

با هر کلامش، حادثه می‌آفرید، اما قلبش می‌بارید و نمناک بود. هرچند، دوستانی پیدا کرده بود، زلال و نگاهی به وسعت یک برگ.

اما دلش نمی‌خواست بهزیستی خانه‌ی آخرش باشد، بزرگ شده‌ی بهزیستی بود. از قدیمی‌های آنجا.

به خانه که برگشتم، پُر بودم از خالی. سازِ دلم، دیگر کوک نبود.

مهتاب که بالاتر آمد، لرزش صدایش در سَرم موج زد. گویی با آسمان، همدست بود. هوا ابر شد، مهتاب رفت و آنوقت

سکوتش، آه شد روی کاغذهای سفید دفترم.

گوش کن:

همچون دانه‌های گندمی که هر چه بخشکند، باز سبز خواهند شد، دوباره سبز خواهم شد. اما نمی‌دانم کی! هرجا که چشم می‌اندازم پاییز است. زادروزم به گمانم پاییز بود و زادگاهم، آسمانی که خدا با من تقسیم کرده بود. آرزوهایم به عمق یک آه، هنوز نمی‌دانم به پدرم رفته است یا به مادرم. فقط خدا کند به باد نرفته باشد.

بالکن بی‌گلدان من، گلدان‌های بی گل من، در ویرانه‌های دلم، خیلی وقت است کلنگی شده، می‌خواهم تکّه‌ای آسمان بخرم. شاید آن بالا بالاها، کسی یارای پاسخ هویت نداشته‌ام باشد. کسی بگوید: به کدامین خبط، حکم شکیبایی برایم بریدند؟»

تو که می‌خوانی، باران‌های بی‌امانت، یادآور خاطرات شیرین و شاعرانه است. اما من، همه‌ی عمر را بی‌امان باریده ام. کنار پنجره‌ی غبار گرفته‌ی دلم زمزمه‌وار تمنا می کنم «نبار ای باران، نبار». چند سالی است پاییز، حالم را دگرگون می‌کند.

سایه‌تان کم نشود، اما نمی‌دانی، چه آسان می‌شود از یادها رفت و به دیار بادها شتافت. آن‌قدر که ... .

دیشب خواب زنی را دیدم، زیبا بود. با چشمانی پرنور به رنگ آسمان و دستانی از همیشه به رنگ خورشید، با چادری حریر نماز می‌خواند. میان ربّنای دستانش، سایه روشنِ خیال غبارآلود من، متولد شد. پلک نمی‌زد، گویی سال‌هاست مرا ندیده. برایم آشنا می‌آمد. اهل دیار باد که نبود، بوی زندگی‌ می‌داد. نیم نگاهی که به زیر پاهایش انداختم، نهرهایی روان بود و جوی‌هایی پر از عسل... مادرم بود. آسمان رویاهایم تب کرد. حیف، افسوس از این سفر کوتاه، دریغ از یک نفس، از خواب پریدم،

چه قدر خوشبخت است خوابی که مادرم در آن بنشیند.

قسم به همان شیر پاکی که هنور نمی‌دانم لایق خوردنش بودم یا نه، روزمرگی من هم روزی به پایان می‌رسد، روزی که دیگر ستاره‌ای برایم نمی‌ماند که نذر دستان پدر و مادری کنم که نمی‌دانم که هستند، کجا هستند. اما دلخوش به آنم، که زمین را خداوند، دستش درد نکند، گِرد آفریده است و من با پای پیاده برای رسیدن، می‌دوم، تا مرز بی‌نهایت، با سرگیجه‌ای پنهان، این بار می‌خواهم من به دور سر زمین بچرخم. آن قدر در گذشته‌ی مبهم خود غوطه‌ور شده‌ام که حس آینده درمن، مُرده ... همین اندک نفس کشیدن‌های نامنظم هم به امید لمس همان نگاهی‌ست که تو می‌گویی از حادثه‌ی عشق، تر است.

به رویاهایم، جامه‌ی عمل که نه! لباس رنگین می‌پوشانم به‌سان همان رنگین کمانی که بعد از هر بارش چشمانم، در آسمان دلم نقش می‌بندد. جز این، دیگر چیزی ندارم که برایش خرج کنم، دست‌هایم خالی‌ست. خالی‌تر از بی تو بودن. خالی‌تر از یک اتمسفر آرمیده.

بغض‌های بی‌قرار من، یکی پس از دیگری به دیار باقی شتافتند. کوتاه‌تر از عمر یک حباب، نگران‌تر از روزنه‌ی یک پیله.

کلاغ قصّه‌هایم، هر وقت که می‌خواهد خبری برایم بیاورد، به خانه‌اش نمی‌رسد.

انگشتان دستم را که می‌شمارم، دو تا کم می‌آید . مادری به رنگ شقایق و پدری از جنس رود، همیشه انگار کسی کم است، چیزی کم است، همیشه یک جای کار می‌لنگد.

هویت نهفته‌ی من را هیچ قانون ریاضی‌ای یارای حل کردنش نیست.

نامه‌های بی مقصد من را هیچ اداره‌ی پستی تاب نخواهد آورد.

پسِ، هرآرزویم، دست‌هایم همیشه از پاهایم درازتر است. خدایا: پدر و مادرم را به تو می‌سپارم. همان گونه که آنها مرا ...

تقاضا می‌کنم، تو رو خدا بلند نشوید، خیال‌های پهن نکرده‌تان جمع باشد. آخر صلاح کار کجا و من خراب کجا؟

آرزوهایم یکی‌یکی سوار بر قطاری به مقصد ابدیّت، پیش پای چشمانم، برایم دست تکان دادند و ... رفتند. آرزوی ما شدن، بودن ...

دردهایم به عصب رسیده ... با بالش‌هایی از پَرِ مرغان ماهی‌خوار، آخر چه نای پریدن؟

می‌خواهم در تعبیری شاعرانه، بگویم: ای که دستت می‌رسد، کاری بکن تا یکی پیدا شود آخر، سر حرف‌هایش بماند، خودش هم بماند. با من، حتی در همین چهار دیواری اجباری برای آرزویی که کوچک است، عاشق، در ابتدای یک ابدیّت، مثل یک نقطه، نقطه‌ای سرِ خط.

با دوستانم که جمع شده بودیم،  آواز سر می‌دادیم و می‌خواندیم:

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند، گر تو نمی‌پسندی، تغییر کن قضا را

جان شما نباشد، صدای در آمد، دویدم. دیدم دو بال پشت در افتاده. بوی مادرم می‌آمد. هرچه چشم انداختم نبود. ... خدایا باز هم بهشتم را گم کردم. کسی نیست..

نیست رنگی که بگوید با من، اندکی صبر سحر نزدیک است.

اصلا....

ولش کن...

بگذریم ...

حال همه‌ی ما خوب است، اما

                                               تو باور نکن....

(چاپ در شماره ی 1 نشریه ی تخته سیاه)

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۹ساعت توسط محیا|


بنام خداوند رحمت گر مهربان 

 

یک وقت هایی، 

                           کمبود دستی را در دستت احساس میکنی

                           که اگر هزار دست دیگر هم باشد، برایت "او" نمی شود

یک وقت هایی، 

                           دارد فریاد می زند

                             نمی شنوی

یک وقت هایی، 

                          نازت را می کشد

                           نمی فهمی

یک وقت هایی، 

                         دستش بی حس می شود از بس به سمتت دراز بوده

                         نمی بینی

و من پٌرم از این "یک وقت ها" 

دستانش سالهاست که منتظر است

که به خود آیم، ببینم، بشنوم، بفهمم

تا شاید باشم ...

امشب، 

دست در دستت می نهم

و می دانم، مرا به جایی خواهی برد، 

که از همه ی آرزوهایم بلند تر است .... 

خاصیت دستان تو پرواز است ... 

و خاصیت دستان من ، نیاز 

و شاید یک مشت حرفهای اضافه ... 

که اگر بگویم، بال هایم به لرزش در می آید .... 

یک کلام، ختم کلام ، 

با من بمان، معبود من 

می خواهم با تو پرواز کنم ....... 

والسلام

 

 

پ.ن.امشب ، برای باران دل هایمان دست به سوی آسمان برده و به پاس نوری که در دلهایمان همواره جاری ست ، برای هم دعا کنیم ..... 

یا علی(ع)

 

نوشته شده در ۹۳/۰۴/۲۵ساعت توسط محیا|


به نام او


هرکجا هستی باش،    من به تو نزدیکم 

گر تو امروز به سان دل آن لولی بی تاب و ملول، پا به دنیای مه و ابر و فلک، دل در آغوش دل نور و ملک بگذاری، 

من خدایت گردم ،    و تو تنها با من 

به سرا تپه ی معراج شقایق بروی 

اندوه نبینم که تو را زار کند !!!!!!!! دل دلدار تو بیمار کند !!!!!!!

من تنها و غریب، از تو به میدانم 

درد، درد است چه در سایه ی بید، چه در عرش افق 

تو خدارا دریاب

ورنه این درد که از هر طرفش میخوانی، دل بی تاب دگر تاب نمی آرد

تو خدا را دریاب

درد درمان گردد ..... 

پنجره، فکر، هوا ،عشق ،زمین، تا ابدیت جاری است

تو خدا را دریاب ..... 

نوشته شده در ۹۲/۱۰/۱۵ساعت توسط محیا|


هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


دانشگاه تهران


خدایا متشکررررررررررررررم......

نوشته شده در ۹۲/۰۶/۰۴ساعت توسط محیا|


دیشب

ناگاه به خود که آمدم

دوباره تاریک شده بود...رویای دیدنی چشمانت

میدانی؟....راستش چشمانت مثل تهران شده

شلوغ و پر تردد...رنگارنگ....معنادار

سیر که شدم...خودم را برداشتم و رفتم

شلوغ و مبهم.....

برای دیدن چشمانت

" همت " که سهل است...من " نیایش " را هم زیر پا گذاشتم

رسیدم سر کوه...داد زدم آهاااای....و تو پاسخ گفتی : آهاااای 

برای سر کار رفتن میدانی؟...کمی دیر شده...تلخ است وقتی زورم به این تهران خراب شده نمیرسد...چه رسد به تهران رنگی چشمانت

تاریک شد...از چشمانت که خبری نشد...

"نان"آور خانه ی همسایه گفت: بیا...یک سیگار مهمان من 

از سردی سیگارش به جامه سر فرو بردم...اما

می دانی؟ ...هیچ جامه ای به من نمی آید.....چشمانت که نباشد...

هرچه هم با جامه ام چرخ بزنم و بگویم آهااای...فقط میشنوم آهااای

وقت برگشتنم بود

میدانی...شب ها دیگر گرسنه به خانه نمی روم...بی تهران تو ، زندگی سیرم میکند 

شلوغم ..سردم...آلوده ام

آلوده ام در حسرت تهرانی از آن من

می دانی....زندگی من هر روز یک جور تکرار می شود 

اما نه شلوغ...نه پر تردد...نه رنگارنگ

و من هر روز زندگی را زندگی می کنم...به آن امید که فقط لب تر کنی و بگویی : 

چند زمستان از من باید....تا دیدن تهران تو شاید ؟؟؟؟؟؟ 




نوشته شده در ۹۲/۰۴/۲۶ساعت توسط محیا|


به نام خدا

آدم های این دنیا را وقتی شناختم که برای اینکه اشکم را ببینند به من ضربه زدند .....

آخر من آن زمان هیچ هیزم تری هم نداشتم که به آنان بفروشم ....

و به چشم خویشتن دیدم که وقتی گریستم خندیدند و شاد شدند ....

من بایک دنیا مهر و عاطفه برای آنها آمده بودم .....

من برای دیدنشان ظلم این دنیا را به جان خریدم ...

من برای زندگی با آنها خانه ی عشق مادر را ترک گفتم ....

اما آدمها به من ضربه زدند،گریستم و خندیدند،بعد مرا شستند

و آن زمان بود که من هم " آدم"شدم ....

"آدمها ستمگرند

انسان اما

مهربان است"  

نوشته شده در ۹۲/۰۱/۱۱ساعت توسط محیا|



گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر


آن مهر بر که افکنم؟ وان دل کجا برم؟



گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من


مهر از دلم چگونه توانی که برکنی؟؟

...........

نوشته شده در ۹۱/۱۰/۰۹ساعت توسط محیا|




خالق تو را شاد آفرید ،آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن


تصویر اگر زیبا نبود ،نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن 


بر روی بوم زندگی ،هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن


حرف از هیاهو کم بزن  ،از آشتی ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن ،شمشیر را باور نکن


آزاد شو از بند خویش ،زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگیست  ،تاخیر را باور نکن


خود را ضعیف و کم ندان ،تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خلقتی ،تحقیر را باور نکن


تصویر اگر زیبا نبود  ،نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن ،تصوی را باور نکن......


نوشته شده در ۹۱/۰۹/۲۳ساعت توسط محیا|




مگر تا کی باید برای یک سیب ، تاوان داد ؟؟

دیگر وقتی می گویند : لبخند بزن و بگو سیب ....

بغضی می گوید این عکس هم از آن عکس هاست 

خدایا !!!!!!

من به جای حوا می گویم ببخشید 

فیلم را به عقب برگردان 

دست هایت را بشوی ... یک چای بنوش و دوباره آغاز کن 

شاید این بار 

بشود بی هراس لبخند زد و گفت : سیب .......
.....................................

نوشته شده در ۹۱/۰۸/۲۴ساعت توسط محیا|




گاه گاهی به آهی یادت می کنم 


دم نمی زنی ، که تو هر دم یاد میکنی مرا


بد فعلی ام را هیچ نمی گویی 


کوچکی ام در بزرگی ات حل می شود 


و من " عشق " می شوم .......


نمی گویم بغض غزل سازی


نمی گویم ناجی آوازی


نمی گویم ساز خوش آهنگی


نمی گویم کاشف امروزی


این ها همه اش بهانه است 

ساده می گویم : 

کاش می شد روی ماهت را بوسید خدا 
همین ......



نوشته شده در ۹۱/۰۷/۰۳ساعت توسط محیا|


http://www.youtube.com/watch?v=59krDOoPmVU&feature=share


اگر یادتان بود و باران گرفت ..... دعایی به حال بیابان کنید 

رمضان مبارک 

نوشته شده در ۹۱/۰۴/۳۰ساعت توسط محیا


دل من دیر زمانی ست که با خویشتنش می گوید : کاش "جودی" بودم

آن وقت

 ساده می رفتم

ساده و دلداده بودن ،  آسمان را چشم می دوختم

با صدایی ، قعر قلبم سوت سر می دادم

زندگی را چمدانی داشتم

جامه را پبراهنی از جنس برگ و خاک و آبی داشتم

وز تمام دار این دنیای وا نفسا ، یک بابا می داشتم، لنگ هایش بس دراز

 تا برایش می نوشتم......

 

 

نوشته شده در ۹۱/۰۴/۱۹ساعت توسط محیا



تمام سپاسم از آن کسیست که به من نیازی نداشت اما فراموشم نکرد.

(کورش کبیر)


ممنونم ار دوستانی که با اینکه دیگه نایی واسه نوشتن نیست همچنان همراهند....

نوشته شده در ۹۱/۰۳/۱۶ساعت توسط محیا


میلاد مولود کعبه مبارک

نوشته شده در ۹۱/۰۳/۱۵ساعت توسط محیا



حوصله کن


فردا که باران ببارد


همه ی ما


زیر چتر گل سرخ

                                                 نماز خواهیم خواند...

نوشته شده در ۹۱/۰۳/۱۱ساعت توسط محیا



(بِاَیّ ذنب قُتِلَت ؟ )

نوشته شده در ۹۱/۰۳/۰۸ساعت توسط محیا




میدانی!!!

یک وقت هایی باید،، روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است،،

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت،، ...

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری،

به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی،،

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که،،، پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند،

آن وقت با خودت بگویـی...........

بگذار منتـظـر بمانند !

                                                                              

                                                                       زنده یاد حسین پناهی

نوشته شده در ۹۱/۰۳/۰۲ساعت توسط محیا|



http://economic-ses.blogfa.com





نوشته شده در ۹۱/۰۲/۱۶ساعت توسط محیا


 

"انسانها وقتی یکدیگر را دوست دارند

از همیشه زیباترند"

 

 

نوشته شده در ۹۱/۰۲/۱۱ساعت توسط محیا|


زهرا گذشت و خاطره هایش هنوز هست
 
در مسجد مدینه صدایش هنوز هست

شهری كه بود شاهد غم های فاطمه

 پر از صدای گریه؛ فضایش؛ هنوز هست

از گلشن امید، به تاراج حادثات

 گل رفته است و عطر وفایش هنوز هست

یاد مصیبتش نشد از سینه ها برون

آن داغ بر دل همه؛ جایش ؛ هنوز هست

در هر دلی كه داشت تجلی؛ به جای ماند

در هر سری كه بود هوایش؛ هنوز هست

در خانه ای كه فاطمه نه سال رنج دید

آثار غم به صحن و سرایش ؛ هنوز هست

در آستانه ی در آن روضه بهشت

 بانگ و نوای وا أبتایش هنوز هست

راز و نیاز فاطمه را تا دهد گواه

محراب هست و موج دعایش،‌ هنوز هست

چون آرزوی خفته در آغوش سرد خاك

محسن به جا نماند و عزایش، هنوز هست

گر سر زند به كلبه ی احزان او كسی

پی می برد كه شور و نوایش، هنوز هست

سودی نخواست از فدك اما به یادگار

 آن خطبه ی بلیغ و رسایش، هنوز هست

تا انتقام مادر خود را كشد ز خصم

 مهدی كه- باد جان به فدایش- هنوز هست

شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها تسلیت باد ...

نوشته شده در ۹۱/۰۲/۰۶ساعت توسط محیا|


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام....

امروز ، بعد از چند ماه تونستم یه نفس راحت بکشم ...یه روز دو روز نه

ها ...... چند مااااه .

اصلا انگار رسیدم به اورانیوم 90% ، 20% نه ها .......

بالاخره نشریه ی ندای اقتصاد امروز رفت برای چاپ ... کاری تخصصی و

کاملا متفاوت از انجمن علمی اقتصاد ... انشاالله ندای اقتصاد روز شنبه به

گوش دانشجویان دانشگاه خواهد رسید .

با سپاس فراوان از دوست عزیزم سرکار خانم مکبری و همکار گرامی

جناب آقای موسوی

یا حق....

 

 

 

نوشته شده در ۹۱/۰۱/۳۰ساعت توسط محیا|


·        

 هزار بودای تبتی

عدمیت ت را در سرم ورد میکنند ...

 

ومن تنها ,

...

تنها

به آویز یاس های پشت دیوار

می اندیشم  ....

وتکاملی از حضور تو .

..............................

پ.ن : (نحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید)

                                          (رد پای دوست)




 

نوشته شده در ۹۱/۰۱/۲۸ساعت توسط محیا|


 

آن کس که مرا چیزی آموخت

  مرا بنده ی خود کرد .....

                                                              رسول اکرم (ص)

نوشته شده در ۹۱/۰۱/۲۳ساعت توسط محیا



مطالب پيشين
» روز میلاد
»
»
»
» زمستان
» یکی نیست
» صحبت از تشنگی و خستگی باران نیست
» سلام
» پرواز، اندازه ی آدمو برملا می کنه ......
» تو خدا را دریاب
<