X
تبلیغات
باغی در صدا
باغی در صدا

به نام او


هرکجا هستی باش،    من به تو نزدیکم 

گر تو امروز به سان دل آن لولی بی تاب و ملول، پا به دنیای مه و ابر و فلک، دل در آغوش دل نور و ملک بگذاری، 

من خدایت گردم ،    و تو تنها با من 

به سرا تپه ی معراج شقایق بروی 

اندوه نبینم که تو را زار کند !!!!!!!! دل دلدار تو بیمار کند !!!!!!!

من تنها و غریب، از تو به میدانم 

درد، درد است چه در سایه ی بید، چه در عرش افق 

تو خدارا دریاب

ورنه این درد که از هر طرفش میخوانی، دل بی تاب دگر تاب نمی آرد

تو خدا را دریاب

درد درمان گردد ..... 

پنجره، فکر، هوا ،عشق ،زمین، تا ابدیت جاری است

تو خدا را دریاب ..... 

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


دانشگاه تهران


خدایا متشکررررررررررررررم......

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


دیشب

ناگاه به خود که آمدم

دوباره تاریک شده بود...رویای دیدنی چشمانت

میدانی؟....راستش چشمانت مثل تهران شده

شلوغ و پر تردد...رنگارنگ....معنادار

سیر که شدم...خودم را برداشتم و رفتم

شلوغ و مبهم.....

برای دیدن چشمانت

" همت " که سهل است...من " نیایش " را هم زیر پا گذاشتم

رسیدم سر کوه...داد زدم آهاااای....و تو پاسخ گفتی : آهاااای 

برای سر کار رفتن میدانی؟...کمی دیر شده...تلخ است وقتی زورم به این تهران خراب شده نمیرسد...چه رسد به تهران رنگی چشمانت

تاریک شد...از چشمانت که خبری نشد...

"نان"آور خانه ی همسایه گفت: بیا...یک سیگار مهمان من 

از سردی سیگارش به جامه سر فرو بردم...اما

می دانی؟ ...هیچ جامه ای به من نمی آید.....چشمانت که نباشد...

هرچه هم با جامه ام چرخ بزنم و بگویم آهااای...فقط میشنوم آهااای

وقت برگشتنم بود

میدانی...شب ها دیگر گرسنه به خانه نمی روم...بی تهران تو ، زندگی سیرم میکند 

شلوغم ..سردم...آلوده ام

آلوده ام در حسرت تهرانی از آن من

می دانی....زندگی من هر روز یک جور تکرار می شود 

اما نه شلوغ...نه پر تردد...نه رنگارنگ

و من هر روز زندگی را زندگی می کنم...به آن امید که فقط لب تر کنی و بگویی : 

چند زمستان از من باید....تا دیدن تهران تو شاید ؟؟؟؟؟؟ 




نوشته شده در ساعت توسط محیا|


به نام خدا

آدم های این دنیا را وقتی شناختم که برای اینکه اشکم را ببینند به من ضربه زدند .....

آخر من آن زمان هیچ هیزم تری هم نداشتم که به آنان بفروشم ....

و به چشم خویشتن دیدم که وقتی گریستم خندیدند و شاد شدند ....

من بایک دنیا مهر و عاطفه برای آنها آمده بودم .....

من برای دیدنشان ظلم این دنیا را به جان خریدم ...

من برای زندگی با آنها خانه ی عشق مادر را ترک گفتم ....

اما آدمها به من ضربه زدند،گریستم و خندیدند،بعد مرا شستند

و آن زمان بود که من هم " آدم"شدم ....

"آدمها ستمگرند

انسان اما

مهربان است"  

نوشته شده در ساعت توسط محیا|



گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر


آن مهر بر که افکنم؟ وان دل کجا برم؟



گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من


مهر از دلم چگونه توانی که برکنی؟؟

...........

نوشته شده در ساعت توسط محیا|




خالق تو را شاد آفرید ،آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن


تصویر اگر زیبا نبود ،نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن 


بر روی بوم زندگی ،هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن


حرف از هیاهو کم بزن  ،از آشتی ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن ،شمشیر را باور نکن


آزاد شو از بند خویش ،زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگیست  ،تاخیر را باور نکن


خود را ضعیف و کم ندان ،تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خلقتی ،تحقیر را باور نکن


تصویر اگر زیبا نبود  ،نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن ،تصوی را باور نکن......


نوشته شده در ساعت توسط محیا|




مگر تا کی باید برای یک سیب ، تاوان داد ؟؟

دیگر وقتی می گویند : لبخند بزن و بگو سیب ....

بغضی می گوید این عکس هم از آن عکس هاست 

خدایا !!!!!!

من به جای حوا می گویم ببخشید 

فیلم را به عقب برگردان 

دست هایت را بشوی ... یک چای بنوش و دوباره آغاز کن 

شاید این بار 

بشود بی هراس لبخند زد و گفت : سیب .......
.....................................

نوشته شده در ساعت توسط محیا|




گاه گاهی به آهی یادت می کنم 


دم نمی زنی ، که تو هر دم یاد میکنی مرا


بد فعلی ام را هیچ نمی گویی 


کوچکی ام در بزرگی ات حل می شود 


و من " عشق " می شوم .......


نمی گویم بغض غزل سازی


نمی گویم ناجی آوازی


نمی گویم ساز خوش آهنگی


نمی گویم کاشف امروزی


این ها همه اش بهانه است 

ساده می گویم : 

کاش می شد روی ماهت را بوسید خدا 
همین ......



نوشته شده در ساعت توسط محیا|




هفته ی پیش همراه جمعی از دوستان در خدمت یکی از اساتید بزرگوارم و یکی از دوستان محترمشون بودیم بحثی پیش اومد در مورد عقل و احساس

استاد فرمودند انسانها دو دسته اند یا کاملاً عاقلند یا کاملاً احساسی و دوستشون هم فرمایشات ایشون رو تکمیل و در نهایت تایید کردند،

اما من با جسارت تموم گفتم آقای دکتر من با شما موافق نیستم.

عقل و احساس در کنار هم هستند که روح انسان رو به تعادل میرسونن.

و کم نیستند کسایی در اطراف ما که انسانهایی متعادلیند.

بحث زیبایی بود و من خیلی لذت بردم.

بگذریم..........................

48 ساعت از این موضوع نگذشته بود که موضوعی برام پیش اومد که هم عقل میطلبید و هم احساس..

و من حیران بر سر دوراهی که چطور این موضوع رو حل کنم

عقلم میگه نه، اما احساسم با قدرت هر چه تموم میگه آره...:)

و حیران تر اینکه خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اول از همه شکرت که فراموشم نمیکنی و شیش دنگ حواست به منه

دوم اینکه خدایا قربون اون شکل ماهت میذاشتی 4 روز میگذشت بعد امتحان میگرفتی ..

همه ی ما به مسایل بسیار زیادی معتقدیم و محکم رو حرفمون اسرار میکنیم اما وقتی پای عمل که میرسه تازه متوجه میشیم اعتقاد نبوده و فقط در حد یک شعاره.

از خدا میخوام مثل همیشه لطفشو ازم دریغ نکنه و راه درست رو بهم نشون بده تا بتونم همون طور که گفتم روحم رو به تعادل برسونم

 برام دعا کنید .......

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


http://www.youtube.com/watch?v=59krDOoPmVU&feature=share


اگر یادتان بود و باران گرفت ..... دعایی به حال بیابان کنید 

رمضان مبارک 

نوشته شده در ساعت توسط محیا


دل من دیر زمانی ست که با خویشتنش می گوید : کاش "جودی" بودم

آن وقت

 ساده می رفتم

ساده و دلداده بودن ،  آسمان را چشم می دوختم

با صدایی ، قعر قلبم سوت سر می دادم

زندگی را چمدانی داشتم

جامه را پبراهنی از جنس برگ و خاک و آبی داشتم

وز تمام دار این دنیای وا نفسا ، یک بابا می داشتم، لنگ هایش بس دراز

 تا برایش می نوشتم......

 

 

نوشته شده در ساعت توسط محیا



تمام سپاسم از آن کسیست که به من نیازی نداشت اما فراموشم نکرد.

(کورش کبیر)


ممنونم ار دوستانی که با اینکه دیگه نایی واسه نوشتن نیست همچنان همراهند....

نوشته شده در ساعت توسط محیا


میلاد مولود کعبه مبارک

نوشته شده در ساعت توسط محیا



حوصله کن


فردا که باران ببارد


همه ی ما


زیر چتر گل سرخ

                                                 نماز خواهیم خواند...

نوشته شده در ساعت توسط محیا



(بِاَیّ ذنب قُتِلَت ؟ )

نوشته شده در ساعت توسط محیا




میدانی!!!

یک وقت هایی باید،، روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است،،

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت،، ...

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری،

به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی،،

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که،،، پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند،

آن وقت با خودت بگویـی...........

بگذار منتـظـر بمانند !

                                                                              

                                                                       زنده یاد حسین پناهی

نوشته شده در ساعت توسط محیا|



http://economic-ses.blogfa.com





نوشته شده در ساعت توسط محیا


 

"انسانها وقتی یکدیگر را دوست دارند

از همیشه زیباترند"

 

 

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


زهرا گذشت و خاطره هایش هنوز هست
 
در مسجد مدینه صدایش هنوز هست

شهری كه بود شاهد غم های فاطمه

 پر از صدای گریه؛ فضایش؛ هنوز هست

از گلشن امید، به تاراج حادثات

 گل رفته است و عطر وفایش هنوز هست

یاد مصیبتش نشد از سینه ها برون

آن داغ بر دل همه؛ جایش ؛ هنوز هست

در هر دلی كه داشت تجلی؛ به جای ماند

در هر سری كه بود هوایش؛ هنوز هست

در خانه ای كه فاطمه نه سال رنج دید

آثار غم به صحن و سرایش ؛ هنوز هست

در آستانه ی در آن روضه بهشت

 بانگ و نوای وا أبتایش هنوز هست

راز و نیاز فاطمه را تا دهد گواه

محراب هست و موج دعایش،‌ هنوز هست

چون آرزوی خفته در آغوش سرد خاك

محسن به جا نماند و عزایش، هنوز هست

گر سر زند به كلبه ی احزان او كسی

پی می برد كه شور و نوایش، هنوز هست

سودی نخواست از فدك اما به یادگار

 آن خطبه ی بلیغ و رسایش، هنوز هست

تا انتقام مادر خود را كشد ز خصم

 مهدی كه- باد جان به فدایش- هنوز هست

شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها تسلیت باد ...

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام....

امروز ، بعد از چند ماه تونستم یه نفس راحت بکشم ...یه روز دو روز نه

ها ...... چند مااااه .

اصلا انگار رسیدم به اورانیوم 90% ، 20% نه ها .......

بالاخره نشریه ی ندای اقتصاد امروز رفت برای چاپ ... کاری تخصصی و

کاملا متفاوت از انجمن علمی اقتصاد ... انشاالله ندای اقتصاد روز شنبه به

گوش دانشجویان دانشگاه خواهد رسید .

با سپاس فراوان از دوست عزیزم سرکار خانم مکبری و همکار گرامی

جناب آقای موسوی

یا حق....

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


·        

 هزار بودای تبتی

عدمیت ت را در سرم ورد میکنند ...

 

ومن تنها ,

...

تنها

به آویز یاس های پشت دیوار

می اندیشم  ....

وتکاملی از حضور تو .

..............................

پ.ن : (نحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید)

                                          (رد پای دوست)




 

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


 

آن کس که مرا چیزی آموخت

  مرا بنده ی خود کرد .....

                                                              رسول اکرم (ص)

نوشته شده در ساعت توسط محیا


 

هر کس که دلی دارد یک مور نیازارد

 

کان مور هم از دلبر دارد اثری بر دل

                                  (زنده یاد الهی قمشه ای)

نوشته شده در ساعت توسط محیا


 

پروردگار من :

امسال را برایمان سالی خالی از اشک گردان ، مگر از شوق زیاد ... و سرشار از صلح ... باشد که در سایه ی مهربانی تو امسال برایمان سال نزول باران باشد ...یقین دارم بارانی نمی بارد مگر با ظهور...پس به درگاهت دعا می کنم ای مهربان من ، امسال را سال ظهور قرار بده.... 

آمین

نوروز ، این نو شدن روز  ، به همراه گلستانی از " سایه ی خدا ، سلامتی ، سرسبزی ، سخاوت ، سرشت نیکو ، سعادت و یک سیب خنده "  پیشکش تمام ایرانیان ایران زمین که " محبت و عشق به یکدیگر "  را هماره در دل جاودانه نگاه خواهند داشت

سال نو بر یکایک شما مبارک باد

 

 

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


 

رسول به آنچه خدا بر او نارل کرد ایمان آورده و مومنان نیز همه به خدا و فرشتگان خدا و کتب و پیغمبران خدا ایمان آوردند و گفتند ما میان هیچ یک از پیغمبران خدا فرق نگذاریم و همه یک زبان و یک دل در قول و عمل فرمان خدا را شنیده و اطاعت کردیم ، پروردگارا ،ما آمرزش تو را میخواهیم و میدانیم که بازگشت همه به سوی توست.  

                                                                     سوره ی بقره ایه ی ۲۸۵

 

نوشته شده در ساعت توسط محیا


گریه نکن خواهر من

 

در خانه ات درختی خواهد رویید  و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت

 

و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگری خواهد رسانید،

 

و درختها از باد خواهند پرسید:

در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟؟

(سووشون.سیمین دانشور)

 

و امروز در آستانه ی بهار ، به بهار وصل جلال زندگی اش پیوست پس از گذر 50 سال فراق.

 

بیاد سرمشق هایم افتاده ام،

"شلخته درو کنید تا چیزی هم گیر خوشه چینها بیاد"

 

روح جلال و سیمین تا ابدیت شاد و سربلند.

..................

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


 

 

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند

جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند

 

حريف مجلس ما خود هميشه دل مي برد

علي الخصوص كه پيرايه اي بر او بستند

 

بساط سبزه لگدكوب شد به پاي نشاط

ز بس كه عامي و عارف به رقص برجستند

 

يكي درخت گل اندر سراي خانه ماست

كه سروهاي چمن پيش قامتش پستند

 

به سرو گفت كسي، ميوه اي نمي آري

جواب داد كه آزادگان، تهي دستند

                                                                .............سعدی شیراز

نوشته شده در ساعت توسط محیا|


نوشته شده در ساعت توسط محیا|


هوالحبیب

 

گروهی خدا را برای بهشت عبادت می کنند که این عبادت تاجران است ، گروهی از ترس آتش که این عبادت بندگان است و گروهی خدارا برای تشکر و به خاطر خودش عبادت می کنند که این عبادت آزادگان است و من ، نه به خاطر بهشت و نه جهنم ، بلکه به خاطر اینکه خدا را اهل عبادت یافتم ، عبادت می کنم

 

امام علی علیه السلام

نهج البلاغه ، حکمت ۲۷۳

نوشته شده در ساعت توسط محیا


هوالباقی

ساده لباس بپوش! ساده راه برو!

اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!

زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند!

برای درهم شکستن غرورت!!!

 حسین پناهی
نوشته شده در ساعت توسط محیا



مطالب پيشين
» تو خدا را دریاب
»
» می دانی تهران؟؟؟
»
» آن دل کجا برم؟
» پرواز
» سیب
»
» عقل و احساس
»
<