به نام خدا آدم های این دنیا را وقتی شناختم که برای اینکه اشکم را ببینند به من ضربه
زدند ..... آخر من آن زمان هیچ هیزم تری هم نداشتم که به آنان بفروشم .... و به چشم خویشتن دیدم که وقتی گریستم خندیدند و شاد شدند .... من بایک دنیا مهر و عاطفه برای آنها آمده بودم ..... من برای دیدنشان ظلم این دنیا را به جان خریدم ... من برای زندگی با آنها خانه ی عشق مادر را ترک گفتم .... اما آدمها به من ضربه زدند،گریستم و خندیدند،بعد مرا شستند و آن زمان بود که من هم " آدم"شدم .... "آدمها ستمگرند انسان اما مهربان است" گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم؟ وان دل کجا برم؟ گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من مهر از دلم چگونه توانی که برکنی؟؟ ........... خالق تو را شاد آفرید ،آزاد آزاد آفرید پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن تصویر اگر زیبا نبود ،نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن بر روی بوم زندگی ،هر چیز می خواهی بکش زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن حرف از هیاهو کم بزن ،از آشتی ها دم بزن از دشمنی پرهیز کن ،شمشیر را باور نکن آزاد شو از بند خویش ،زنجیر را باور نکن اکنون زمان زندگیست ،تاخیر را باور نکن خود را ضعیف و کم ندان ،تنها در این عالم ندان تو شاهکار خلقتی ،تحقیر را باور نکن تصویر اگر زیبا نبود ،نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن ،تصوی را باور نکن...... گاه گاهی به آهی یادت می کنم دم نمی زنی ، که تو هر دم یاد میکنی مرا بد فعلی ام را هیچ نمی گویی کوچکی ام در بزرگی ات حل می شود و من " عشق " می شوم ....... نمی گویم بغض غزل سازی نمی گویم ناجی آوازی نمی گویم ساز خوش آهنگی نمی گویم کاشف امروزی
هفته ی پیش همراه جمعی از دوستان در خدمت یکی از اساتید بزرگوارم و یکی از دوستان محترمشون بودیم بحثی پیش اومد در مورد عقل و احساس استاد فرمودند انسانها دو دسته اند یا کاملاً عاقلند یا کاملاً احساسی و دوستشون هم فرمایشات ایشون رو تکمیل و در نهایت تایید کردند، اما من با جسارت تموم گفتم آقای دکتر من با شما موافق نیستم. عقل و احساس در کنار هم هستند که روح انسان رو به تعادل میرسونن. و کم نیستند کسایی در اطراف ما که انسانهایی متعادلیند. بحث زیبایی بود و من خیلی لذت بردم. بگذریم.......................... 48 ساعت از این موضوع نگذشته بود که موضوعی برام پیش اومد که هم عقل میطلبید و هم احساس.. و من حیران بر سر دوراهی که چطور این موضوع رو حل کنم عقلم میگه نه، اما احساسم با قدرت هر چه تموم میگه آره...:) و حیران تر اینکه خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اول از همه شکرت که فراموشم نمیکنی و شیش دنگ حواست به منه دوم اینکه خدایا قربون اون شکل ماهت میذاشتی 4 روز میگذشت بعد امتحان میگرفتی .. همه ی ما به مسایل بسیار زیادی معتقدیم و محکم رو حرفمون اسرار میکنیم اما وقتی پای عمل که میرسه تازه متوجه میشیم اعتقاد نبوده و فقط در حد یک شعاره. از خدا میخوام مثل همیشه لطفشو ازم دریغ نکنه و راه درست رو بهم نشون بده تا بتونم همون طور که گفتم روحم رو به تعادل برسونم اگر یادتان بود و باران گرفت ..... دعایی به حال بیابان کنید رمضان مبارک دل من دیر زمانی ست که با خویشتنش می گوید : کاش "جودی" بودم آن وقت ساده می رفتم ساده و دلداده بودن ، آسمان را چشم می
دوختم با صدایی ، قعر قلبم سوت سر می دادم زندگی را چمدانی داشتم جامه را پبراهنی از جنس برگ و خاک و آبی داشتم وز تمام دار این دنیای وا نفسا ، یک بابا می داشتم، لنگ هایش بس دراز تا برایش می نوشتم...... تمام سپاسم از آن کسیست که به من نیازی نداشت اما فراموشم نکرد. (کورش کبیر) ممنونم ار دوستانی که با اینکه دیگه نایی واسه نوشتن نیست همچنان همراهند.... میدانی!!!
یک وقت هایی باید،،
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است،،
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت،،
... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری، به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی،، در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که،،،
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند،
آن وقت با خودت بگویـی...........
بگذار منتـظـر بمانند ! زنده یاد حسین پناهی شهری كه بود شاهد غم های فاطمه پر از صدای گریه؛ فضایش؛ هنوز هست از گلشن امید، به تاراج حادثات گل رفته است و عطر وفایش هنوز هست یاد مصیبتش نشد از سینه ها برون آن داغ بر دل همه؛ جایش ؛ هنوز هست در هر دلی كه داشت تجلی؛ به جای ماند در هر سری كه بود هوایش؛ هنوز هست در خانه ای كه فاطمه نه سال رنج دید آثار غم به صحن و سرایش ؛ هنوز هست در آستانه ی در آن روضه بهشت بانگ و نوای وا أبتایش هنوز هست راز و نیاز فاطمه را تا دهد گواه محراب هست و موج دعایش، هنوز هست چون آرزوی خفته در آغوش سرد خاك محسن به جا نماند و عزایش، هنوز هست گر سر زند به كلبه ی احزان او كسی پی می برد كه شور و نوایش، هنوز هست سودی نخواست از فدك اما به یادگار آن خطبه ی بلیغ و رسایش، هنوز هست تا انتقام مادر خود را كشد ز خصم مهدی كه- باد جان به فدایش- هنوز هست شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها تسلیت باد ... بسم الله الرحمن الرحیم سلام.... امروز ، بعد از چند ماه تونستم یه نفس راحت بکشم ...یه روز دو روز نه ها ...... چند مااااه . اصلا انگار رسیدم به اورانیوم 90% ، 20% نه ها ....... بالاخره نشریه ی ندای اقتصاد امروز رفت برای چاپ ... کاری تخصصی و کاملا متفاوت از انجمن علمی اقتصاد ... انشاالله ندای اقتصاد روز شنبه به گوش دانشجویان دانشگاه خواهد رسید . با سپاس فراوان از دوست عزیزم سرکار خانم مکبری و همکار گرامی جناب آقای موسوی یا حق.... · هزار بودای تبتی ومن تنها , ... تنها وتکاملی از حضور تو . (رد پای دوست) هر کس که دلی دارد یک مور نیازارد کان مور هم از دلبر دارد اثری بر دل (زنده یاد الهی قمشه ای) پروردگار من : امسال را برایمان سالی خالی از اشک گردان ، مگر از شوق زیاد ... و سرشار از صلح ... باشد که در سایه ی مهربانی تو امسال برایمان سال نزول باران باشد ...یقین دارم بارانی نمی بارد مگر با ظهور...پس به درگاهت دعا می کنم ای مهربان من ، امسال را سال ظهور قرار بده.... آمین نوروز ، این نو شدن روز ، به همراه گلستانی از " سایه ی خدا ، سلامتی ، سرسبزی ، سخاوت ، سرشت نیکو ، سعادت و یک سیب خنده " پیشکش تمام ایرانیان ایران زمین که " محبت و عشق به یکدیگر " را هماره در دل جاودانه نگاه خواهند داشت سال نو بر یکایک شما مبارک باد رسول به آنچه خدا بر او نارل کرد ایمان آورده و مومنان نیز همه به خدا و فرشتگان خدا و کتب و پیغمبران خدا ایمان آوردند و گفتند ما میان هیچ یک از پیغمبران خدا فرق نگذاریم و همه یک زبان و یک دل در قول و عمل فرمان خدا را شنیده و اطاعت کردیم ، پروردگارا ،ما آمرزش تو را میخواهیم و میدانیم که بازگشت همه به سوی توست. سوره ی بقره ایه ی ۲۸۵ گریه نکن خواهر من در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگری خواهد رسانید، و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟؟ (سووشون.سیمین دانشور) و امروز در آستانه ی بهار ، به بهار وصل جلال زندگی اش پیوست پس از گذر 50 سال فراق. بیاد سرمشق هایم افتاده ام، "شلخته درو کنید تا چیزی هم گیر خوشه چینها بیاد" روح جلال و سیمین تا ابدیت شاد و سربلند. .................. درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند حريف مجلس ما خود هميشه دل مي برد علي الخصوص كه پيرايه اي بر او بستند بساط سبزه لگدكوب شد به پاي نشاط ز بس كه عامي و عارف به رقص برجستند يكي درخت گل اندر سراي خانه ماست كه سروهاي چمن پيش قامتش پستند به سرو گفت كسي، ميوه اي نمي آري جواب داد كه آزادگان، تهي دستند .............سعدی شیراز هوالحبیب گروهی خدا را برای بهشت عبادت می کنند که این عبادت تاجران است ، گروهی از ترس آتش که این عبادت بندگان است و گروهی خدارا برای تشکر و به خاطر خودش عبادت می کنند که این عبادت آزادگان است و من ، نه به خاطر بهشت و نه جهنم ، بلکه به خاطر اینکه خدا را اهل عبادت یافتم ، عبادت می کنم امام علی علیه السلام نهج البلاغه ، حکمت ۲۷۳ هوالباقی یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، دو تا خرگوش کوچولو بودند که توی یه کلبه ی گرم ، توی یه بیشه ی خوش آب و هوا روزگار می گذروندند..اون کلبه ی گرم مال یکی از خرگوشا بود که دوستشو پیش خودش جا داده بود.روزها و شب ها رو با هم و در کنار هم سپری می کردند. تو یکی از شبای سرد و برفی زمستون خرگوشا دعوا شون شد.و خرگوشی که صاحب کلبه بود دوستشو از خونه انداخت بیرون و در رو به روی اون بست. هوا خیلی سرد بود و خرگوش از سرما به خودش می لرزید.پشت در یاد قصه ی مادر بزرگش افتاد و اشکاش تو سرما یخ زد :" ولی این شبای نامرد زمستون،که پر از گرگه تو صحرا و بیابون،واسه بعضیا چه سخته،زندگی شانسه و بخته، یکی از سردی چشاش به هم نمیاد، یکی یه لقمه نونم گیرش نمیاد،برف اگرچه خوبه و قشنگ و پاکه،ولی دستای یه عده توی برفا چاکه چاکه...." جغد پیر هم روی شاخه ها فقط نظاره گر بود.انگار تو اون سرما هیچ کس از خودش بیرون نمیاد که کاری بکنه.شاید هم کاری از دست کسی بر نمیاد. ساعت ها گذشت.خرگوش به خودش اومد و از کارش پشیمون شد و دوستش رو دوباره به کلبه آورد.آشتی کردند.و همه چیز خوب شد، انگار... بهاران شد ، شکوفه ها درختان خرگوش ها همه و همه بزرگ شد و جغد پیر هم فقط نظاره می کرد.تابستان و پاییز آمدند و رفتند.دوباره زمستان شد.برف می بارید و هوا سرد بود.شب که شد...قورباغه ها که خوابیدند..خرگوش کنار پنجره رفت و به یاد آورد....کلبه گرم بود اما دلش از سرما می لرزید.یاد آن شب نامرد زمستان افتاد.و این بار هم فقط جغد پیر بود که از آن سوی پنجره از دلش خبر داشت و به جای نظاره این بار برایش دست تکان داد.... سالیان سال گذشت..خرگوش ها پیر شدند.و هر سال که برف می بارید خرگوش کنار پنجره می رفت و دلش بدجوری می گرفت...اما دیگر نه از جغد پیر خبری بود و نه از قصه ی مادربزرگ. و این فقط دلتنگی بود که هر سال برفی برایش به جا ماند... خواه خرگوش باشی،خواه آدم دلت که بگیرد...حتی اگر ببخشی...تلخ می شود خاطره ات خاطرت هم شاید .......................................................................................... یادمان باشد ، دلهامان ، شاید از جنس بلور.....نشکنیم آن را با تلخی اندوه و غرور. زندگی گر برود گر نرود حرفی نیست.....آنچه در فاصله ها می ماند ، اندکی خاطره است......که گره می زند آسان قلب های ما را "دل شکستن آیین ما نیست" هوالحبیب صبح وقتی که هوا روشن شد همه خواهند دانست و به جا خواهند آورد مرا که در این پهنه ی ور آب به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب... استاد بزرگوارم مهدی عزیزآبادی.... هوالمحجوب می خواستم بگویم : گفتن نمی توانم آیا همین که گفتم یعنی همین که گفتم ؟؟؟ فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم خداوندا! چه قدر غریبی....که سهمت از عشق آدم ، تنها بوسه ای بر کتابت است ... ای کاش می شد روی ماه خداوند را بوسید......خداوندی که بی نهایت است و لا مکان و بی زمان ، خداوندی که به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر ایمان تو کارگشا....خداوندی که همه چیز می شود همه کس را .....به شرط طهارت روح اگر می خواهی جان و روحت آزاد باشد نمی توانی شهوت پرست باشی ، خشم پرست باشی ، پس اگر می خواهی واقعا آزاد باشی ، باید روحت را آزاد کنی.... بزرگترین خسران عصر ما این است که همواره می گویند آزادی ، اما جز از آزادی اجتماعی سخن نمی گویند ( برگرفته از کتاب آزادی معنوی شهید مرتضی مطهری ) . . به دنبال انتشار تصویر برهنه یک هنرپیشه ی ایرانی هالیوودی ، جنجال ها و کشمکش های زیادی در دنیای مجازی برپا شد و این موضوع در عرض چند ساعت این دنیا را تسخیر کرد . صرف نظر از اینکه این کار ، کار درستی بود یا نه ، در طی این امر با مسائل مختلفی رو به رو شدم که شاید قبلا هم بارها ذهن مرا درگیر کرده بود اما این بار بیشتر به عمق قضیه پی بردم . لذا ، وظیفه ی خود دانستم که جمله ای را بیان کنم ، آن جمله این بود : دوست من ؛ بهشت را به بها می دهند نه به بهانه ، برای عریان شدن ، اعتراض را بهانه نکن . گل ، شیفته ی زیبایی است نه عریانی . اما بعد از مدت اندکی با مخالفت های شدیدی از جانب افراد بسیاری رو به رو شدم که هر چند هر نظری مخالفت هایی را نیز به دنبال دارد ، اما افسوس من از این جهت است که چرا دلیل این مخالفت ها ، فرهنگ و آزادی و روشن فکری است ؟ و بیشتر آنکه غالب مخالفان جوانان و البته آقایان بودند .....و سوال من این است که آنهایی که حامی این حرکت به ظاهر سمبلیک یا نمادین هستند خود راضی به انجام این حرکت میشوند ویا میپذیرند یکی از نزدیکانشان این حرکت را تکرار کند؟ به راستی چه شده که ما به جایی برسیم که به یکدیگر بگوییم : چه کارش داری ، بگذار عریان باشد . آیا ارزش ها تا این حد در نظر ما حقیر شده است ؟ آیا دغدغه های ما باید در حد یک روسری پایین بیاید ؟ آیا مفهوم آزادی ، برده ی نیازها شدن است ؟ آیا مفهوم روشن فکری و فرهنگ و تمدن ، دیدن فیلم های یا تصاویری است که هیچ به ما اضافه نمی کند ؟ نمی دانم .... شاید چه دارد بر سر جامعه ی ما می آید که دیگر زیبایی ها دیده نمی شوند ؟ من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست ، و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست مگر خدا چیست ؟ مگر یکتا پرستی چیست ؟ مگر اخلاق چیست ؟ سخت است ؟ طاقت فرساست ؟ از افسانه های درد لبریز است ؟ به راستی مفهوم روشن فکری این است یا این فقط یک روشن فکر نمایی است ؟ آیا فرهنگ با ادعای فرهنگ تفاوت ندارد ؟ آیا اعتراض به گشت ارشاد یعنی تایید برهنگی؟ آیا هدف وسیله را توجیه می کند ؟ من نمی خواهم بگویم کدام کار درست یا غلط است ...و در این باره پای قضاوت کسی و یا دخالت در زندگی شخصی کسی در میان نیست اما : نظر شما در این باره چیست ؟؟؟ پ.ن.در مدت کوتاهی که فیس بوک را تجربه کردم با مسائل این چنینی زیاد برخورد داشتم . نمی گویم درست است یا غلط..قضاوت کار من نیست..اما آنچه روز به روز بر وجودم اضافه می شود افسوسی است که نمی دانم چه طور آن را فریاد کنم....همین روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا در خواهم داد : ای سبد هاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم آمد زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم هرچه دشنام از لب بر خواهم چید هرچه دیوار از جا خواهم بر کند خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت روزی خواهم آمد ........... ای کاش مثل بچگی هایمان ، کمی با خاک و گل بازی می کردیم.... لذتش نگفتنی ست ....
مگر تا کی باید برای یک سیب ، تاوان داد ؟؟
دیگر وقتی می گویند : لبخند بزن و بگو سیب ....
بغضی می گوید این عکس هم از آن عکس هاست
خدایا !!!!!!
من به جای حوا می گویم ببخشید
دست هایت را بشوی ... یک چای بنوش و دوباره آغاز کن
شاید این بار
بشود بی هراس لبخند زد و گفت : سیب .......
عدمیت ت را در سرم ورد میکنند ...
به آویز یاس های پشت دیوار
می اندیشم ....
..............................
پ.ن : (نحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید)
اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!
زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند!
برای درهم شکستن غرورت!!!
حسین پناهی
:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
فیلم را به عقب برگردان
.....................................
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
این ها همه اش بهانه است
ساده می گویم :
کاش می شد روی ماهت را بوسید خدا
همین ......
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
http://www.youtube.com/watch?v=59krDOoPmVU&feature=share
نوشته شده در ساعت
توسط محیا
نوشته شده در ساعت
توسط محیا
نوشته شده در ساعت
توسط محیا
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
زهرا گذشت و خاطره هایش هنوز هست
در مسجد مدینه صدایش هنوز هست
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا
هوالباقی
ساده لباس بپوش! ساده راه برو!
نوشته شده در ساعت
توسط محیا
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
نوشته شده در ساعت
توسط محیا|
مطالب پيشين


